سرگذشت
داستان پنهان کاری های زندگی
تا به معجزه ایمان نداشته باشیم، خداوند تجربه آن را نصیبمان نخواهد کرد زندگی بسیار زیباست اگر تعریف زیبائی را مخدوش نکرده باشیم صداقت حیرت انگیز است اگر مجال برای گفته شدنش داده باشیم انتقاد سازنده ترین است اگر یاد گرفته باشیم چگونه بشنویم و چه گونه عمل و تغییر کنیم خدایا هر روز طناب زندگی را بر گردن من تنگ تر میکنی ..... قشنگتر از دشت و بیابون، رنگ چشمون تو بوده. برای من زیباتر از طلوع خورشید بین کوهها... آب جاری توی رودها... شوق اشکای تو بوده. حقیقته حقیقته ای همیشه تکیه گاهم... ای تو شعر هر ترانم... بی تو همدمی ندارم. عاشق تویی،شیدا تویی مریم پاکیزة من، ای تو معنای صداقت... تو حقیقتی،حقیقت. تو عزیزی،نازنینی، تو،تو این عشق ، عاشق ترینی من به لطفت جون گرفتم... مهربونم،به تو خو گرفتم. تو رو دوست دارم... تو رو دوست دارم... تو رو دوست دارم... تو رو دوست دارم... تو رو دوست دارم... تو رو دوست دارم... ای شب از رویای تو رنگین شده سینه از عطر توام سنگین شده ای به روی چشم من گسترده خویش شادیم بخشیده از اندوه بیش همچو بارانی که شوید جسم خاک هستیم زآلودگی ها کرده پاک ای تپش های تن سوزان من آتشی در سایهء مژگان من ای ز گندمزارها سرشارتر ای ز زرین شاخه ها پر بارتر ای در بگشوده بر خورشیدها در هجوم ظلمت تردیدها با توام دیگر ز دردی بیم نیست هست اگر، جز درد خوشبختیم نیست ای دل تنگ من و این بار نور؟ هایهوی زندگی در قعر گور؟ ای دو چشمانت چمنزاران من داغ چشمت خورده بر چشمان من پیش از اینت گر که در خود داشتم هرکسی را تو نمی انگاشتم درد تاریکیست درد خواستن رفتن و بیهوده خود را کاستن سر نهادن بر سیه دل سینه ها سینه آلودن به چرک کینه ها در نوازش، نیش ماران یافتن زهر در لبخند یاران یافتن زر نهادن در کف طرارها گمشدن در پهنه بازارها آه، ای با جان من آمیخته ای مرا از گور من انگیخته چون ستاره، با دو بال زرنشان آمده از دور دست آسمان جوی خشک سینه ام را آب تو بستر رگهایم را سیلاب تو در جهانی اینچنین سرد و سیاه با قدمهایت قدمهایم براه ای به زیر پوستم پنهان شده همچو خون در پوستم جوشان شده گیسویم را از نوازش سوخته گونه هام از هرم خواهش سوخته آه، ای بیگانه با پیرهنم آشنای سبزه واران تنم آه، ای روشن طلوع بی غروب آفتاب سرزمین های جنوب آه، آه ای از سحر شاداب تر از بهاران تازه تر سیراب تر عشق دیگر نیست این، این خیرگیست چلچراغی در سکوت و تیرگیست عشق چون در سینه ام بیدار شد از طلب پا تا سرم ایثار شد این دگر من نیستم، من نیستم حیف از آن عمری که با من زیستم . . . . . . . . . . ای لبانم بوسه گاه بوسه ات خیره چشمانم به راه بوسه ات ای تشنج های لذت در تنم ای خطوط پیکرت پیرهنم آه می خواهم که بشکافم ز هم شادیم یک دم بیالاید به غم آه، می خواهم که برخیزم ز جای همچو ابری اشک ریزم های های این دل تنگ من و این دود عود ؟ در شبستان، زخمه های چنگ و رود ؟ این فضای خالی و پروازها؟ این شب خاموش و این آوازها؟ ای نگاهت لای لائی سِحر بار گاهوار کودکان بیقرار ای نفسهایت نسیم نیمخواب شسته از من لرزه های اضطراب خفته در لبخند فرداهای من رفته تا اعماق دنیا های من ای مرا با شور شعر آمیخته اینهمه آتش به شعرم ریخته چون تب عشقم چنین افروختی لاجرم شعرم به آتش سوختی بانو فروغ فرخزاد سلام ! شکل جهان ! در مورد تاریخ شروع بحث شکل کلی جهان بین متفکرین دنیا نمی توان تاریخ مشخصی را قایل شد ولی اون چیزی که مسلمه هر کسی که سرش به تنش می ارزید در این مورد قایل به نظریه ای شد و سعی در اثبات نظریه خودش در مورد شکل کلی جهان کرد ! به هر حال اشکال مختلف از حالت تخت گرفته تا کروی و بیضوی مطرح شد اما آخرین نظریه که بر اساس آخرین متد محاسباتی انجام گرفت شکلی رو به نمایش گذاشت که به نظر من خیلی به واقعیت نزدیکه ! اینو از این جهت می گم که خیلی به نظریات مذهبی نزدیکه ! این شکل آخری بصورت یک شیپور متصور شده است یعنی اینکه یک سر کوچک و یک سر بزرگ داره (تصور کنین دو تا دایره کوچک و بزرگ را که با شکلی مثل شیپور بهم متصل بشن) و این ته هنر محاسباتی فیزیکدان هاست ولی این از اون جهت جالبه که اگه دقت کنی می بینی که خداوند در قران گفته روز قیامت در شیپوری می دمم و همه چیزو میریزم به هم !! حالا ببین چقدرمسئله جالبه ! چون اون شیپوری که خدا قراره توش بدمه همین جهانیه که بشکل شیپوره !!! تمام نویسنده : رضا شیرازی سلام آنتروپی یا جریان بی نظمی عمومی جهان قانونی است که با مشاهدات عینی و حتی ساده در محیط اطرافمان قابل دستیابی و نتیجه گیری است . به منظور تشریح موضوع مثال ساده ای که می توان زد ، از بین رفتن تدریجی و یا فساد تدریجی همه آن چیزی که در اطرافمان می بینیم که به نوعی تلقی به آنتروپی و یا حرکت به سمت بی نظمی ماده می شود، است . در این شرایط بمنظور حفظ شرایط موجود هر چیز نیاز به نگهداری ویژه و یا همان صرف انرژی هستیم و در غیر اینصورت این جریان به خودی خود اتفاق افتاده و تقریباً استثنایی را در آن نمی توان یافت . در این بین و با ارائه مقدمه ای کوتاه از تعریف قانون عمومی جهانی به مواردی بر می خوریم که عملاً تعاریف اصلی را بطور جدی زیر سوال برده و فضای دیگری را پیش روی نوع نگرش به جهان طبیعت ایجاد می نماید . به عقیده من از جمله مشهود ترین عامل نقض این قانون ، مسئله حیات است . حیات جریان معکوس نظم پذیری موادی است که در صورت تبعیت از قانون عمومی جهانی به سمت بی نظمی پیش رفته و در عین حال سطح انرژی آن نیز پائین می آید ولی با کمال تعجب ملاحظه می کنید جریان شکل گیری و حرکت حیات همانند شنا در خلاف جریان رودخانه توسط یک ماهی ، در حال حرکت و تجدید است. این فکر زمانی عمیقاً من را تحت تاثیر قرار داد که به یک درخت با دقت نگاه می کردم . در یک جمله حیات ناقض قانون عمومی آنترپی در جهان است . یار دبستانی من با من و همراه منی چوب الف بر سر ما بغض من و آه منی حک شده اسم من و تو رو تن این تخته سیاه ترکه بیداد و ستم مونده هنوز رو تن ما دشت بی فرهنگی ما هرزه تموم علفاش خوب اگه خوب بد اگه بد مرده دلای آدماش دست من و تو باید این پرده ها رو پاره کنه کی میتونه جز من و تو درد ما رو چاره کنه یار دبستانی من با من و همراه منی چوب الف بر سر ما بغض من و آه منی خدای را از تنگابی پیچاپیچ گذشتیم و با کاهش ِ شب ما به سختی در هوای گندیده یطاعونی دم می زدیم و و تنگاب ها تنگاب ها آنگاه به دریایی جوشان در آمدیم «- اینک دریای ابرهاست... اگر عشق نیست چنین گفتی و از آن هنگام که سفر را لنگر بر گرفتیم و کلام ِ تو در جان ِ من نشست و در آن دوزخ و تو به چرب دستی اما و مسجد ِ من در گستره ی خلوتی ابدی و به سجده خدای را در کدامین دریا مسجد من کجاست؟ با دست های عاشقت
و من میدانم این آغاز سفری سخت است. سفر به تقدیر ی که تورقم زدی.
خداوندا بگو من کجای این راه را اشتباه رفتم که اینگونه مستحق زجرم.....
خدایا من که تو را همیشه شاکر بودم حتی برای حقی که از من گرفته شد.
خدایا خسته ام خسته از نامردمی، خسته از بهشتی که نشان میدهی و مرا لایقش نمیکنی......
خدایا درمانده ام، در مانده از روزگاری که مرا بازی میدهد.
خدایا این من خسته را یاری ده.....
خدایا اگر تو دستانم را نگیری اگر تو مرا آرام نکنی از کدام بنده ات آرامش را طلب کنم؟
خدایا روزهای سختی را برایم رقم زدی....
خدایا میدانم این دنیا میدان آزمون است اما من خسته تر از آنم که به این نبرد تن دهم.
خدایا راه را به من نشان بده یا نوری را روشنگر راهم قرار بده تا من نابینار را راهنمایی باشد.
پروردگارا تو را همیشه شاکرم و میخواهم به حرمت این شکر مرا از این سختی رهاسازی.
خداوندا نگذار منی که نیازم را به کسی غیر از تو نمی گویم دست نیازم را به سوی بنده ات دراز کنم.
خدایا تو مرا دستگیری کن .....
خداوندا نگذار بیش از این کاسه صبرم لبریز شود.....
خداوندا من مخلوقم و تو خالق، من بنده ام و تو ارباب مرا دریاب که نیازمندم . میگویی مرا یاد کنید تا شمارا یاد کنم خداوندا لبانم فقط ذکر تو میگوید، مرا یاد کن که تو بهترین یاری رسان هستی....
خداوندا نگذار بیش ار این خرد شوم نگذار امیدم نا امید شود ....
خداوندا مرا از این اسارت رهایی ده....
هرقدر رفاقت بکنم می ارزی / اظهار صداقت بکنم می ارزی / آنقدر عزیزی تو برایم ای دوست / صدبار که یادت بکنم می ارزی .
مسجد ِ من کجاست
ای ناخدای من؟
در کدامین جزیره ی آن آب گیر ِ ایمن است
که راه اش
از هفت دریای بی زنهار می گذرد؟
با نخستین شام ِ سفر ،
که مزرع ِ سبز ِ آب گینه بود.
- که پنداری
در تنگه ی سنگی
جای
خوش تر داشت -
به دریایی مُرده درآمدیم
با آسمان سُربی ِ کوتاه اش
که موج و باد را
به سکونی جاودانه
مسخ کرده بود ،
و آفتابی رطوبت زده را
که در فراخی ِ بی تصمیمی ِ خویش
سر گردانی می کشید و
در تردید ِ میان ِ فرو نشستن و برخاستن
به ولنگاری
یله بود .
عرق ریزان
در تلاشی نو میدانه
پارو می کشیدیم
بر پهنه ی خاموش ِ دریایی پوسیده
که سراسر
پوشیده ز اجسادی ست
که چشمان ِ ایشان
هنوز
از وحشت ِ توفان ِ بزرگ
بر گشاده است
و از آتش ِ خشمی که به هر جنبنده در نگاه ِ ایشان است
نیزه های شکن شکن ِ تُندر
جَستن می کند.
و دریاها .
و دریاهای دیگر...
با گرداب های هول
وخرسنگ های تفته
که خیزاب ها
بر آن
می جوشید.
هرگز هیچ آدمی زاده را
تاب ِ سفری این چنین
نیست ! »
با لبانی که مدام
پنداری
نام ِ گلی را
تکرار می کنند.
اینک کلام ِ تو بود از لبانی
که تکرار ِ بهار و باغ است.
و من آ ن را
حرف
به حرف
باز
گفتم .
کلماتی که عطر دهان تو را داشت .
- که آب ِ گندیده
دود کُنان
بر تابه های تفته ی سنگ
می سوخت ـ
رطوبت ِ دهان ات را
از هر یکان ِ حرف
چشیدم.
کشتی را
بر دریای دَمه خیز ِ جوشان
می گذراندی.
و کشتی
با سنگینی ِ سیّال اش ،
با غژّاغژّ ِ دکل های بلند
- که از بار ِ غرور ِ بادبان ها پست می شد -
در گذار ِاز دیوارهای ِ پوک ِ پیچان
به کابوسی می مانست
که در تبی سنگین
می گذرد.
چندان که روز ِ بی آفتاب
به زردی نشست،
از پس ِ تنگابی کوتاه
راه
به دریایی دیگر بردیم
که به پاکی
گفتی
زنگیان
غم ِغربت را در کاسه مرجانی ِ آن گریسته اند ومن اندوه ِ ایشان را و
تو اندوه مرا .
در جزیره یی ست
هم از این دریا.
اما کدامین جزیره، کدامین جزیره ، نوح ِ من ای ناخدای من؟
تو خود آیا جُست و جوی جزیره را
از فراز کشتی
کبوتری پرواز می دهی؟
یا به گونه یی دیگر؟ به راهی دیگر؟
- که در این دریابار
همه چیزی
به صداقت
از آب
تا مهتاب
گسترده است ،
و نقره ی کدر ِ فلس ِ ماهیان
در آب
ماهی دیگراست
در آسمانی
باژ گونه -
در جزیره بکری
فرود آمدیم .
گفتی :
« - اینت سفر که با مقصود فرجامید :
سختینه یی به سرانجامی خوش ! »
من
پیشانی بر خاک نهادم .
نا خدای من!
مسجد ِ من کجاست؟
کدامین جزیره؟-
آن جا که من از خویش برفتم تا در پای تو سجده کنم
و مذهبی عتیق را
- چونان مومیایی شده یی از فراسوهای قرون
به ورد گونه یی
جان بخشم .
آن جا
مرا
مزاری بنا کن !
| Design By : Night Melody |


